رنگ سرخ عشق

امشب و تنهایی...

باز حال وهوای بودن تو

مرا از خود بیگانه می سازد.

وبا یاد همه لحظات آبی رنگ

-شاید هم سرخ...

-شاید هم سبز...

که با هم داشتیم

به زیر مهتاب می نشینم.

من هنوز رنگ عشق را

در تک گلی تقدیمی به تو می بینم

همان گلی که حتی وقتی خشکید

هنوز هم به رنگ سرخ عشق مانده است.

 

"ر.اعتمادی" مهر۸۴

فردای انقلاب

یکی دیگر از اشعار فریدون توللی شاعر شیرازی

 

 

شیپور انقلاب

پر جوش وپر خروش

از نقطه های دور

می آیدم بگوش

می گیردم قرار

می بخشدم امید

می آردم بهوش

 

 

فرمان جنبشست

هنگامه نبرد

غوغای رستخیز

روز قیام مرد

جان می پرد زشوق

خون می چکد زچشم

دل می تپد زدرد

 

در تیره جنگلی

انبوه و دور دست

بر طرف کوه سار

در پای رود مست

ناچیز کلبه ایست

برپا زدیر باز

دیواره پر شکست

 

بر شاخی از بلوط

در آن مکان تنگ

آویخته زسقف

وارون یکی تفنگ

قنداقه پر غبار

وز گشت سال وماه

بی نور وتیره رنگ

 

این همدم منست

کز روزگار پیش

بیکار مانده است

بر جایگاه خویش

از جنگ و از شکار

محروم وبی نصیب

افزوده تیرگیش

 

شیپور انقلاب

پر جوش وپر خروش

از نقطه های دور

می آیدم بگوش

می گیردم قرار

می بخشدم امید

می آردم بهوش

 

اندر پیش زدور

آید بدست باد

بر گوش من رسا

غوغای کارگر

هورای زنجیر

فریاد بی نوا

 

لختی بجای خویش

می ایستم خموش

وانگه دوان دوان

خون در رگم بجوش

زی کلبه می دوم

سوی تفنگ خویش

می گیرمش بدوش

 

پاکیزه میکنم

قنداقه اش زخاک

گردش به آستین

سازم ز لوله پاک

پس بر کمر ز شوق

بندم قطار خویش

کین جوی و خشم ناک

 

انبوه توده ها

فریاد مرده باد

نزدیک میشوند

آماده جهاد

غرنده همچو سیل

کوبنده همچو پتک

توفنده همچو باد

 

من بی خبر ز خویش

سر مست و بی قرار

در پیش آن گروه

جویای کار زار

خوش می دوم دلیر

کز روزگار خصم

خوش بر کشم دمار

 

فریاد میکشد

پیری از آن گروه

با قلب پر امید

ای یاوران بهوش

ای همرهان به پیش

دشمن ز ره رسید

 

سر نیزه های خصم

در نور آفتاب

رخشد همی به چشم

چون موجها بر آب

نیروی دولت است

این لشگر عظیم

سر کوب انقلاب

 

رگبارهای تیر

ناگه زهر دو سو

بارد برهگذر

ریزد زبام و کو

غلطم من از میان

در حمله نخست

 

انبوه منقلب

کین خواه تر شود

جوشد به کارزار

همراه تر شود

آرد چنان هجوم

ریزد چنان به خاک

تا چیره ور شود

 

فردای انقلاب

بر صحن کارزار

"نیما"ی من مرا

می جوید اشکبار

من مرده ام ولی

شادم که صد چو او

شادندو کامکار

 

فریدون توللی-شیراز-

1344

 

نیما نام دختر توللی است.

 

کارون

فریدون توللی بعد از نیما یوشیج یکی از پیشگامان تحول شعر پارسی در قرن اخیر است.

از او "رها" "نافه" از شاهکارهای شعر نو بشمار می آید.

شعر "کارون" از دفتر "رها" از شمار اشعار ماندگار ایران بشمار می آید.

این شعر در آن زمان در پشت شیشه همه مغازه های آبادان به چشم میخورد.

کارون

بلم آرام چون قویی سبکبال

بنرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشید

ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازیکنان در جنبش آب

شکوه دیگرو راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق باد سرمست

تو پنداری که پاورچین گذر داشت

جوان پارو زنان در سینه موج

بلم میراندو جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگین د ر ره باد

گرفتار غم وبیمار غم بود

"دوزلفونت بود تار ربابم"

"چه میخواهی ازین حال خرابم"

"تو که با مو سر یاری نداری"

"چه میخواهی ازین حال خرابم"

درون قایق از باد شبانگاه

دو زلفی نرم نرمک تاب میخورد

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سر انگشتش به چین آب میخورد

صدا چون بوی گل در جنبش باد

به آرامی به هر سو پخش میگشت

جوان میخواندوسرشاراز غمی گرم

پی دستی نوازش بخش میگشت

"تو که نوشم نیی نیشم چرایی؟"

تو که یارم نیی پیشم چرایی؟"

"تو که مرهم نیی زخم دلم را"

"نمک پاش دل ریشم چرایی؟"

خموشی بود وزن در در پرتو شام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز آزار جوان دلشادوخرسند

سری با او دلی با دیگری داشت

زدیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش میراند

چراغی کورسو میزد به نیزار

صدایی سوزناک از دور میخواند

نسیمی این پیام آوردوبگذشت

"چه خوش بی مهربونی درد سر بی"

جوان نالید زیر لب به افسوس

"که یکسر مهربونی دردسر بی"

فریدون توللی آبان 1347تهران

 

تاصبح

صبح برام زیباترین ترانه خدا شده وامیددوباره سراسر وجودم را پرکرده

زندگی زیباست وقتی کسی را دوست داشته باشی وکسی ترا.

من مانند پرنده ای هستم که از قفسی بیرون آمده ودوباره اسیر شده .

ولی اینبار نه اسیرتنهایی که اسیر صیادی زیباودل انگیز.

پرنده این دم را به آزادی عوض نمی کنه.

من اسیرم.اسیرتو.با اسیرت مهربون میمانی؟

لحظه ها را می بلعم.دقایق را میکشم.زمان را به جلو میرانم تا صبح .

"فردا  به آغوشت باز خواهم گشت"

و"بار دیگر با تو در میان عطروسکوت"

بار دیگر"کفشهای غمگین عشق" درپا.

دیگه میدونم "برای که آواز بخوانم"

"یک لحظه روی پل با تو قدم میزنم"ولحظه ای دیگر گویی در "چهل درجه زیر شب "اسیرم تا به"آخرین ایستگاه شب "برسم.

منتظرم تا"شاهد در آسمان"از "هفت آسمان عشق"برسه ومنو به"خانه سبز عسل" ببره.

کاش ساکن شهرتون بودم ودر دانشگاهتون درس میخوندم تا این" دختر خوشگل دانشکده من" راکه هر

 روزبا" اتوبوس آبی"در "روزهای سخت بارانی"از مقابلم میگذره ومنوبه"شوک پاریسی"میکشونه  ببینم.

"خوب من" ."دیروز من.دیروز تو" "عالیجناب عشق"را دیدیم وداغ شدیم ."زمانی برای گریستن وزمانی

 برای عشق"امروز روز"بازی عشق"رسیده.

"لحظه ای گوش فرا دهیم.لحظه ای گوش جان سپاریم به زیباترین ترنم زندگی.هنگامی که قدمها صدای

 عشق میدهند هرگام نسیم دلدادگی با خود دارد تردیدنکنید.

این صدای پای یک عاشقست.عاشقی از "نسل عاشقان که با "  کفشهای غمگین عشق "   گام بر

 میدارد."

همایون دهم آذر هشتادوشش

 

توضیح :کلمات وجملات درون گیومه"" اسامی کتابهای دو نویسنده توانای ایرانی "ر.اعتمادی" و"پرویز

 قاضی سعید"است. 

بازم بارون

 

بازم بارون و بارونه
 دلم تنگه دلم تنکه
رخم از دوري روي رخ جانان  چه بي رنگه 
 بياد چشم باروني عاشق پر زآهنگه
هوا از غصه میناله

  من از اينجا بکويت بال ميگشايم
زشبها تا سحر را راز ميگويم
ترا من زير باران خيس ميبنم
 تو گويي از دلم با تو حديثي تازه ميگويم
بيادم آيد آندم را که گفتي دوستت دارم

دلم از شادي عشق توپر شد
 هواي چشم من آواي  دريا شد
تو آن ماهي و من چشمه که عکست در دلم حک شد
حديث عشق ما  چون نقل هر کويي وبرزن شد
 بياد آن شب زيبا چه حالي شدچه يادي شد
تو ودر يا وباران مه و گل  را تماشا شد

بگو آيا تو بازم در همان حالي
هنوزم عشق را در قلب خود بامن نگه داري
به شبهاي پر از باران مرا تو  دوست تر داري
تو هم حالي چو حال من پريشان وغمين داري
دلم پر شد زخال ابروي جانان به دلتنگي و بی صبری

درين باران پاييزي درين صبح طرب انگيز
سفر کردم به چشم تو زنيشابور تا جاليز
دلم از عشق آن درياي طوفاني شده لبريز
گهي  حالم پر از دردو گهي  هم بگذرد اين نيز
بشد روز همايون از اميد وعشق مهر آميز
همايون دوازده آذر هشتادوشش

امید

دوباره صبح.دوباره خورشید.دوباره زندگی

 باهر طلوعی

با هر نفسی

با هر ثانیه از گذر زمان

یک زندگی متولد میشود.یک عشق طلوع میکند

در هر روز ملیونها سلول بدن ما جایش را به سلولهای جدید میدهد.

ما دیگر آن شخص چند لحظه پیش نیستیم.

کل بدنمان عوض شده.زمین هزاران کیلو متر را در فضا طی کرده.

همه دنیای زیبای ما در حال نو شدن و زیباتر شدنه.

امید ها هم دوباره متولد ومحقق میشوند.

پس به فردا امیدوار و از یاد نبریم

یکی اون بالا مارو دوست داره

اون عاشق ماست

اون گفته بخواهید تا بهتون عطا کنم

پس همیشه آرزو کنید .ازش بخواید

اون بهتون میده

نمی دونم کی.ولی اون که عاشق ترین کسی است که مارو دوست داره

وعاشق شنیدن صدای ماست

بهمون اونی رو که میخوایم

عطا میکنه

 

تنهایی

 

  تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
  

 گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

 

غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را


بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست!


ایینه ام را بردهان تک تک یاران گرفتم


تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست!


همواره چون من نه


فقط یک لحظه خوب من بیندیش


لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست