عشق و جدایی
نبود هیچ امیدی زین غم و درد رهایی
چه بکردم که شده حاصل من همچو جزایی
غم عشقی است دمادم بگرفتست گریبان
این چه عشقی است که هردم دهدم رنج نهانی
جان به لب آمد و دلدار نیامد به قراری
"عهدنا بستن ازآن به که ببندی و نپایی"
آن شبی را که بدیدم رخ گلگون چو ماهی
دل و دین رفت بدنبال چنین تنگ دهانی
موی سنبل،تن یاس و نرگس چشم سیاهش
لاله و سرو و صنوبر بکشاند به گدایی
بگرفت راه به من برد ز من راحت جانی
"باید اول بتو گفتن کاین همه خوب چرایی"
پر فشاند شکر از تنگ لبش گاه زمانی
چون نمک ریزد از آن قامت رعنا به عیانی
لب جویی و شرابی و می صافی بی غش
خلوتی خواهم از این بر که بمن می بچشانی
درکلبه ما هیچ نباشد اثر از نور و چراغی
"تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی"
شده ام صید کمان ابروی تو،نیست پناهی
جادوی چشم تو وهمچو قدو همچو جمالی
این عجب نیست که مستم همه شب تا به سحر را
همه کس نهی کنندم ز چنین حال خرابی
مرگ و آوارگی و بندگی و طوق اسیری
"همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی"
در بر طرف چمن مست و چنین آب زلالی
بلبلان نغمه زنان درنفس باد بهاری
تن تبدار و پریشان من از عشق بگوید
ماه در آب برقص است چو ابروی هلالی
دل ندانست چه سان رفت به دربند غزالی
"که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی"
یاد داری چه بگفتی بمن از عشق و جدایی
خاطرت هست چه عهد و چه سخنهای نهانی
اختران ثبت کنند جمله سخنهای من و تو
گفته بودی که بجز وصل من این عمر نخواهی
روزها چشم بدر دوخته بودم تا ز در آیی
"چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"
شب برفت و با خودش برد چو هر خواب و خیالی
نشد از عهد جوانی قسمتم وصلت و کامی
تو بیکباره بگفتی بکن این عشق فراموش
گویم از خون دل و عشق بتو با چه زبانی
طالع بخت " همایون" از ازل بوده سیاهی
"من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی"
همایون-29/6/87
اشعار داخل گیومه"" از سعدی است