سوز نهانی
وه که بر جای جرس جانها به محمل بست و رفت
رفنی و رفت جان و دلم در قفای تو
خالیست بر دو دیده ام ای دوست جای تو
رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری
شب ماه من نشست به محمل گذشت ورفت
عمر عزیز بود که غافل گذشت و رفت
نشناختیم قیمت روز وصال را
این چند روز عمر به باطل گذشت ورفت
دیدم آن چشمه هستی که جهانش خوانند
آنقدر آب کزان دست توان شست نداشت
جای گریه است برین عمر که چون عنچه گل
پنج روزیست بهای چمن خندانش
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی ازین زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون می کنند با غم بی هم زبانیم
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخواستی که در سر آب و آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
"استاد شهریار"
ای چرخ وفلک خرابی از کینه توست
بیدادگری پیشه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
تقدیم به پدرم٬مردی وارسته و ادیب که عمری را به پرورش فرزندان این مرزوبوم همت
گماشت و عاقبت تن به سینه خاک نهاد
ای ساکن جان آخر تو کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی
رفتی تو به این زودی
تو باد صبا بودی
مانند یه بوی گل
با باد صبا رفتی
نه باد صبا بودی
نه مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی
در نور خدا رفتی
ای کاروان آهسته ران کاران جانم میرود
آن دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود
پدر عزیزم همیشه جایت خالیست